کد خبر 308158
۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۸

جوانی که رهبر شهید انقلاب او را «قطره ناچکیده» خواندند

جوانی که رهبر شهید انقلاب او را «قطره ناچکیده» خواندند

کتاب «در فاصله دو بوسه» روایتی از زندگی شهید مجید حدادعادل است؛ جوانی که رهبر شهید انقلاب او را «قطره ناچکیده» توصیف کردند؛ استعدادی که فرصت نیافت همه ظرفیت‌هایش را به ظهور برساند.

به گزارش حیات، مجید حدادعادل اگر هفتم مهر ۱۳۶۰ شهید نمی‌شد، امروز مردی ۷۵ ساله بود؛ مهندسی که احتمالاً سال‌ها تجربه مدیریتی و اجرایی پشت سر گذاشته بود، شاید دوباره به دانشگاه برگشته بود، شاید در یکی از حوزه‌های علمی و مدیریتی کشور فعالیت می‌کرد و شاید زندگی‌اش مسیرهایی را طی می‌کرد که امروز فقط می‌توان درباره آنها حدس زد.

اما مجید در سی‌سالگی به شهادت رسید؛ درست در سنی که بسیاری از آدم‌ها تازه دارند جای خود را در زندگی پیدا می‌کنند. با این حال، همین سی سال برای او آن‌قدر پرماجرا بود که شرح زندگی‌اش در کتابی نزدیک به ۶۰۰ صفحه جا بگیرد؛ از کودکی و مدرسه و دانشگاه تا مبارزه با رژیم پهلوی، زندان، سفر به انگلستان، بازگشت به ایران در روزهای انقلاب، مسئولیت‌های مختلف پس از انقلاب، حضور در جبهه و سرانجام شهادت.

«در فاصله دو بوسه» شرح همین زندگی است؛ زندگی شهید مجید حدادعادل به قلم برادرش، غلامعلی حدادعادل.

اما ارزش کتاب فقط در این نیست که اطلاعاتی درباره یکی از شهدای سال‌های نخست انقلاب و دفاع مقدس در اختیار خواننده می‌گذارد. اهمیت اصلی آن شاید در این باشد که مجید را از پشت عنوان «شهید» بیرون می‌آورد و دوباره به یک انسان تبدیل می‌کند؛ انسانی با خانواده، دوستان، علایق، مطالعات، دغدغه‌ها، مسئولیت‌ها و انتخاب‌هایی که آرام‌آرام او را به آخرین روز زندگی‌اش رساند.

مجید پیش از آنکه شهید باشد

مجید سال ۱۳۳۰ در تهران به دنیا آمد و در دبیرستان علوی درس خواند. سال ۱۳۴۸ وارد دانشگاه صنعتی شریف شد و مهندسی متالورژی خواند. دانشگاه برای او فقط محل تحصیل نبود. در همان سال‌ها فعالیت‌های مذهبی و سیاسی را دنبال کرد و همین فعالیت‌ها دو بار او را به زندان کشاند.

بعد از دانشگاه، دوره سربازی را در مشهد و شیراز گذراند. سپس برای یک دوره مدیریت راهی انگلستان شد؛ اما ماندن در آنجا چندان طول نکشید. فضای سیاسی ایران در حال تغییر بود و مجید هم از دور به تماشای اتفاقات کشور ننشست. تحصیل را رها کرد و به ایران برگشت.

این رفت‌وبرگشت‌ها را اگر کنار هم بگذاریم، تصویری از جوانی شکل می‌گیرد که برایش «درس خواندن»، «کار کردن» و «مسئولیت اجتماعی» سه مسیر جدا از هم نبودند. هر کدام قرار بود به دیگری وصل شود.

حتی در دوران سربازی هم مطالعه را کنار نگذاشت و از کتاب‌های تخصصی دانشگاهی یادداشت‌هایی تهیه می‌کرد. این روحیه بعدها در زندگی کاری او هم دیده شد؛ دانستن برایش وقتی ارزش داشت که بتواند در عمل به کار بیاید.

مدیری که مسئولیت را برای خودش نخواست

پس از انقلاب، مجید در مجموعه‌ای از مسئولیت‌های اجرایی و فرهنگی حضور پیدا کرد. از دفتر نخست‌وزیری و جهاد سازندگی گرفته تا رادیو و شورای عالی دفاع. مدتی نیز مسئولیت‌های مدیریتی در استان کرمانشاه بر عهده داشت؛ استانی که در آن روزها به دلیل هم‌مرزی با عراق و شرایط جنگی، یکی از حساس‌ترین نقاط کشور بود. اما فهرست این سمت‌ها به‌تنهایی شخصیت او را توضیح نمی‌دهد.

آنچه از خاطرات و روایت‌های باقی‌مانده درباره مجید به دست می‌آید، تصویری از مدیری است که علاقه‌ای به استفاده شخصی از موقعیت خود نداشت. حتی زمانی که در رادیو مسئولیت داشت، قرار نبود تریبون در اختیار خودش باشد. او از آن جنس آدم‌هایی نبود که مسئولیت را با دیده‌شدن اشتباه بگیرند.

این ویژگی در زندگی او فقط یک خصلت فردی نبود؛ بخشی از نگاهش به مسئولیت بود. کار باید انجام می‌شد، نه اینکه نام انجام‌دهنده آن بیشتر شنیده شود. شاید به همین دلیل است که در میان روایت‌های مربوط به مجید، «اخلاص» بیش از بسیاری از ویژگی‌های دیگر به چشم می‌آید؛ نه به عنوان یک تعریف کلی، بلکه در رفتارهای کوچک و تصمیم‌هایی که از او به جا مانده است.

فاصله میان میز مدیریت و خط مقدم

جنگ که شروع شد، مجید می‌توانست در همان جایگاه‌های مدیریتی بماند و مسئولیتش را از پشت میز دنبال کند. اما مسیر زندگی‌اش به شکل دیگری پیش رفت. به جبهه رفت و مدتی به عنوان دیده‌بان توپخانه در گیلانغرب حضور داشت. بعدتر به تهران برگشت و در شورای عالی دفاع و شورای تبلیغات جنگ فعالیت کرد. پس از آن نیز مسئولیت معاونت سیاسی‌اداری استانداری کرمانشاه و سرپرستی استانداری این استان را پذیرفت.

این رفت‌وآمد میان مدیریت و میدان، نکته مهمی در زندگی اوست. مجید نه مدیریت را از جنگ جدا می‌دید و نه حضور در جبهه را امری جدا از مسئولیت اجتماعی. هر جا احساس می‌کرد کاری از دستش برمی‌آید، همان‌جا می‌ایستاد.

در ماه‌های نخست جنگ، بسیاری از مسئولان و نیروهای انقلاب هنوز جایگاه و شکل دقیق مسئولیت‌های خود را پیدا نکرده بودند. کشور درگیر بحران‌های متعدد بود و هر روز مسئله تازه‌ای پیش می‌آمد. مجید هم در همین فضای آشفته و دشوار، از یک مسئولیت به مسئولیت دیگر رفت؛ بی‌آنکه زندگی‌اش را به یک عنوان شغلی محدود کند.

«قطره ناچکیده»

شاید کوتاه‌ترین تعبیر برای توضیح زندگی مجید همان جمله‌ای باشد که رهبر شهید انقلاب درباره او به کار برده‌اند:

اگر بخواهم این شهید را توصیف کنم، شاید این مصراع از صفای اصفهانی بهترین توصیف برای او باشد که: «قطره ناچکیده را مانم.» این تعبیر، بیش از آنکه درباره گذشته مجید باشد، درباره فرصت‌هایی است که هیچ‌وقت مجال ظهور کامل پیدا نکردند.

مجید فقط سی سال داشت. بسیاری از توانایی‌هایش هنوز در حال شکل گرفتن بود. تجربه‌های مدیریتی‌اش تازه آغاز شده بود، مسیر علمی‌اش می‌توانست ادامه پیدا کند و زندگی خانوادگی و اجتماعی‌اش هنوز سال‌های زیادی پیش رو داشت.

اما جنگ، عمر او را در همان نقطه‌ای متوقف کرد که هنوز می‌شد انتظار داشت فصل‌های تازه‌ای از زندگی‌اش نوشته شود.

ارتباط مجید با فضای اصلی انقلاب و شخصیت‌هایی که در سال‌های نخست جمهوری اسلامی مسئولیت‌های مهمی بر عهده داشتند نیز در همین بستر قابل فهم است. او در دوره‌ای فعالیت می‌کرد که شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای از چهره‌های مؤثر در ساختار سیاسی و دفاعی کشور بود و بخشی از نیروهای جوان انقلاب در کنار ایشان و دیگر مسئولان آن دوره، درگیر مسائل جنگ و اداره کشور بودند.

در چنین فضایی، مجید نیز در مسیر مسئولیت‌های اجرایی و دفاعی خود قرار گرفت؛ مسیری که سرانجام او را به جبهه رساند و هفتم مهر ۱۳۶۰، مجید در جبهه دارخوین به شهادت رسید؛ بر اثر اصابت ترکش به سر.

اما آنچه «در فاصله دو بوسه» را از یک زندگی‌نامه معمولی جدا می‌کند، فقط روایت این آخرین روز نیست. کتاب می‌خواهد بداند پیش از رسیدن به آن روز چه اتفاقی افتاده است. برای همین، روایت از سال‌ها قبل شروع می‌شود؛ از کودکی، خانواده و مدرسه، از دانشگاه و فعالیت‌های سیاسی، از زندان و سفر به انگلستان، از بازگشت به ایران و روزهای پرالتهاب انقلاب و بعد از آن، از مسئولیت‌هایی که یکی پس از دیگری بر عهده گرفت.

فاصله دو بوسه

عنوان کتاب از یک خاطره خانوادگی آمده است؛ از آخرین دیدار غلامعلی و مجید و لحظه‌ای که بعدتر، برادر باید با پیکر او روبه‌رو می‌شد. همین فاصله کوتاه، بعدها تبدیل به فاصله‌ای ۴۲ ساله شد؛ فاصله میان روزی که یک برادر با برادرش خداحافظی کرد و روزی که بالاخره تصمیم گرفت خاطرات او را روی کاغذ بیاورد. غلامعلی حدادعادل از همان زمان شهادت مجید، نوشتن درباره او را در ذهن داشت. اما سال‌ها مسئولیت و کار اجازه نداد این کار انجام شود. خاطره‌ها ماندند، بعضی نوشته‌های مجید باقی ماندند و روایت‌های مادر و همسر شهید نیز بخشی از این تصویر را حفظ کردند.

سرانجام این مواد پراکنده کنار هم قرار گرفتند و کتابی شکل گرفت که قرار بود فقط یک شناسنامه از زندگی مجید نباشد؛ بلکه تا حد امکان خودِ مجید را دوباره پیش چشم بیاورد. شاید به همین دلیل است که کتاب تا روزهای بعد از شهادت نیز ادامه پیدا می‌کند. قصه مجید با اصابت ترکش و شهادت تمام نمی‌شود. برای خانواده، تازه دوره دیگری آغاز می‌شود؛ دوره‌ای که باید با نبودن او کنار بیایند، خاطراتش را حفظ کنند و زندگی را با جای خالی‌اش ادامه دهند.

نسلی که مجید حدادعادل به آن تعلق داشت، خیلی زودتر از معمول مجبور شد بزرگ شود. جوانی که هنوز از دانشگاه فاصله زیادی نگرفته بود، باید درباره انقلاب تصمیم می‌گرفت. کسی که تجربه علمی داشت، وارد کار اجرایی شد. مدیری که مسئولیت گرفته بود، به جبهه رفت. و مردی که خانواده و آینده‌ای پیش روی خود داشت، در سی‌سالگی دیگر بازنگشت. این‌ها شاید مهم‌ترین دلایلی باشد که زندگی مجید را برای امروز هم قابل خواندن می‌کند.

او قهرمانی دور از دسترس نیست که از ابتدا برای شهادت به دنیا آمده باشد. مسیر زندگی‌اش نشان می‌دهد شخصیت آدم‌ها در مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک و بزرگ ساخته می‌شود؛ در نوع درس خواندن، در نوع مواجهه با مسئولیت، در نسبت با خانواده، در شیوه استفاده از موقعیت و در لحظه‌ای که باید میان ماندن در جای امن و رفتن به میدان یکی را انتخاب کرد. «در فاصله دو بوسه» می‌خواهد همین مسیر را نشان دهد.

غلامعلی حدادعادل، بعد از بیش از چهار دهه، به سراغ برادری رفته که عمرش کوتاه بود اما زندگی‌اش فشرده و پُرماجرا گذشت؛ برادری که هنوز بسیاری از فصل‌های زندگی‌اش نوشته نشده بود و شاید اگر جنگ آن روز به پایان زندگی‌اش نمی‌رسید، امروز روایت‌های بسیار بیشتری از او داشتیم. شاید خواندن «در فاصله دو بوسه» فرصتی باشد برای شناختن همان قطره‌ای که مجال چکیدن پیدا نکرد؛ نه فقط در لحظه شهادت، بلکه در تمام سی سالی که پیش از آن زندگی کرد.

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha